
اگر با دل مهربان تو من بی وفا شدهام، پشیمانم
اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شدهام، پشیمانم
امیدم تویی، نا امیدم مکن، جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذارم
به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم
جز تو گر با کسی همنوا شدهام
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم
چرا پشت پا بر جهان نزنم
به دست خود آتش به جان نزنم
بگو با همه بی پناهی خود
چرا شعله بر آشیان نزنم
عهدی که چشم مست تو بستم
دیوانگی کردم آن را شکستم
خدا داند، خدا داند
جز تو گر با کسی همنوا شده ام
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم
می میرم از این پریشانی
دردا که هرگز نمی دانی
با من چه کرد این پشیمانی
حال با خدای خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند، خدا داند
امید دل ناامیدم تویی، جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذارم
به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم
جز تو گر با کسی آشنا شده ام
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم
برچسب ها: حمیرا، علی تجویدی، بیژن ترقی،

باز کن پنجرهها را، که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است…
همهی چلچلهها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند…
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقیها را،
گل به دامن کرده است…
باز کن پنجرهها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شبهای بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گلهای سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچهی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقیها
جشن می گیرد…
خاک، جان یافته است…
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجرهها را…
و بهاران را باور کن

ببار ای ابر باران بار، باران را
بیار ای شرشر باران، بهاران را
رها کن رود عاشق، تن سوی دریا
بجوش ای چشمهی پاک، از دل صحرا
زمین بشکاف از هم، باغ بر پا شو
جوانه سر برآور، غنچه گل وا شو
نسیم از ره بیاور، عطر فردا را
پرنده! صبح شد، بیدار کن ما را
مؤذن، بانگ برکش، خلق برخیزد
بخوان نام خدا، تا دیو بگریزد
شهادت ده! گواهی کن! گواهی خواه!
بگو این، این و آن، آن؛ هر چه خواهی خواه!
بگو شب رفت و خط فاصله پیداست
به چشم باز بیداری که بر فرداست
سپیدی رو به بالا می رود در کوه
سیاهی رو به بستر های خواب آلود
کنون، صف در صف هم خیل بیداران
کنون، بستر به بسترها، سبک باران
گواهی کن، گواهی کن، گواهی کن
مرا از خویشتن تا خویش راهی کن!
من ام ابر و ببارانم، ببارانم
برویانم، برویانم، بهارانام
روانم کن به دریا، رود بارام من
بجوشانم به صحرا، چشمه سارام من
زمینم، میشکافم، باغ برپایم
نسیمم، گل فشانم، عطر فردایم
پرنده، خود منم، پرواز ده من را
خود صبحم، صفای ذات ده من را
ببر نام خدا، ره توشه بردارم
گواهی میدهم عزم گذر دارم
- متاسفانه اطلاعات دیگر این اثر زیبا در دسترس نیست. از دوستانی که از نام شاعر، آهنگساز و یا تنظیمکننده این ترانه آگاهی دارند نقاضا میشود در قسمت کامنتها نام این هنرمندان را ذکر کنند.
برچسب ها: محمد شمس، داریوش،

آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
بازا ای رمیده بخت من
بوسی ده دل مرا مشکن
تا از آن لبان میگونت
می نوشم به جای خون خوردن
آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
ناله تا به کی؟
خندان لب شو همچو جام می
چون بهار عشرت و طرب
باشدش خزان غم ز پی
بر سر چمن بزن قدم
می بزن به بانگ چنگ و نی
آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
ای گل در چمن بیا با من
پر کن از گل چمن دامن
سر بنهم به روی دامانت
می نوشم به پای گل ها من
خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
ناله تا به کی؟
خندان لب شو همچو جام می
از چه روی ز جلوه ی بهار
ای بهار من تو غافلی؟
روی خود ز عاشقی متاب، ای صفا اگر که عاقلی
آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار

بوی باران
بوی سبزه بوی خاك
شاخه های شسته باران خورده پاك
آسمان آبی و ابر
سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت
گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال
چشمهها و دشت ها
خوش به حال دانهها و سبزه ها
خوش به حال غنچههای
نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه میخندد به ناز
خوش به حال جام
لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من
گرچه در این روزگار
جامهی رنگین نمیپوشی به کام
بادهی رنگین نمی
نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید
تهی است
ای دریغ از
تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای
دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی
شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شاعر: فریدون مشیری | آهنگساز و تنظیمکننده: اسفندیار منفردزاده | خواننده: داریوش

برچسب ها: داریوش، اسفندیار منفردزاده، فریدون مشیری،

گل من بستان، گشته چون رویت
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی هر نفس نغمه ای سر کند
سبزه درگیرد روی صحرا را
لاله آراید چهره زیبا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن می را
هان مطرب بزن ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نـــوروزی
پر کن قدح با شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی زما گیر جامی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
رو و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیـسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
ای سرو روان وصلت زجـان خواهم
باز آ که چون گل در کنارم باشی
در نوبــــهـــاران نوبــهـارم باشی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی زما گیر جامی به ما ده
برچسب ها: غلامحسین بنان، روح الله خالقی، رهی معیری،









