پنجشنبه 26 آذر 1388

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!
تو هم با من نبودی،
آن که میپنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی، گمان میکردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.
تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!
تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان همسفرهی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبتبار!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، شهیار قنبری،
سه شنبه 24 آذر 1388

هلا ای وطن!
شادیات کم مباد
به سیمای آزادیات غم مباد
جهان دل افسرده را جان تویی
چو جانم نباشد جهانم مباد
هلا هموطن!
ای تو مینای مستی
تو بت ها شکستی
چه تنها نشستی؟
چنان روزهای درخشان
بیا پایکوبان به میدان
بزن چرخ، راهت گل افشان
به پاخیز، دامن بیافشان
هلا ای وطن!
غمت را نبینم
نبینم که غمگینی ای سرزمینم
تو دادی به من شور جاری شدن را
ز هر کینه عاری شدن را
وطن از تو آموختم در زمستان،
بهاری شدن را
خوشا خاک میهن
خوشا عجز دشمن
به راه رهایی
خوشا جان به جانان سپردن
برچسب ها: حسام الدین سراج،
یکشنبه 22 آذر 1388

دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بی نشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
می روی، چون بوی گل از برم
رفتنت، کی می شود باورم
بودهای، چون تاج گل بر سرم
تا ابد، یاد تو را میبرم
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بینشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
برچسب ها: محمد نوری، محمد سریر، فریدون مشیری،
پنجشنبه 19 آذر 1388

تا دور چشم مست او، جای می از نای سبو، خون کرده در پیمانهها
بشنو زساز قصهگو، سوز دل من مو به مو، در پردهی افسانهها
بشنو ناله درد کز دل خیزد، شاید زین ناله خونین اشکت بر رخ ریزد
خدا را ! خدا را ! که این شام غم را سحر از پی نیاید
چه سازم! چه سازم! صبوری ما را ظفر از پی بر نیاید
تا کی ناله؟ تا کی مویه؟ برخیز ای رهنشین! گامی از کفر و دین، نه فراتر!
برخیز با خیل مستان، چو می خاموش و جوشان
بنشین با می پرستان، به دور از خودفروشان!
مگر از زندگانی مراد دل ستانی، مراد دل بستانی مگر از زندگانی
که گردون، به افسون، چو بستیزد نهد از جامجم افسانهای در روزگاران
بیا خودکامگی از سر بنه، چون جام می در بزم یاران
درده ساقی زان می، جامی تا برگیرد از من خودکامگی
شاعر:جواد آذر | آهنگساز و تنظیمکننده: فرامرز پایور | خواننده: محمدرضا شجریان




- متاسفانه صبح دیروز یکی از ستونهای موسیقی ملی ایران از دنیا رفت. استاد فرامرز پایور، نوازنده، آهنگساز و مولف بزرگ موسیقی ایران در سن 77 سالگی و پس از طی یک دوره طولانی بیماری جان به جانآفرین تسلیم کرد تا موسیقی ایران در سال 88 دومین سنتور نواز بزرگش را از دست داده باشد. روحش شاد...
- خبر فوت استاد فرامرز پایور
- خبر فوت استاد فرامرز پایور

برچسب ها: محمدرضا شجریان، فرامرز پایور، جواد آذر،
سه شنبه 17 آذر 1388

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو!
من به پایان می رسم از كوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو!
كاش میشد لحظه ها را پس گرفت
كاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش میشد در تو گم شد از همه
كاش میشد تا همیشه با تو بود
كاش فردا را كسی پنهان كند!
لحظه را در لحظه سرگردان كند!
كاش ساعت را بمیراند به خواب!
ماه را بر شاخه آویزان كند!
میروی تا قصه را غمنامه تدفین گل!
میروی تا واژه را باران خاكستر كنی!
ثانیه تا ثانیه پلوارهی ویران شدن
میروی تا بخشی از جان مرا پرپركنی
برچسب ها: بیژن مرتضوی، ایرج جنتی عطایی،
شنبه 14 آذر 1388

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
برچسب ها: حسام الدین سراج، علی رحیمیان، سعدی،








