شنبه 7 آذر 1388

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بینصیبان طاقتم ده، طاقتم ده!
قبلهگاه ما غریبان طاقتم ده، طاقتم ده!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
در میان توفان،
بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
تو تشنهکامم کُشتی،
در سراب ناکامیها،
ای بلای نا فرجامیها
نبرده لب بر جامی،
میکشم به دوش از حسرت،
بار مستی و بدنامیها
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت عالم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
حکایت از چه کنم؟
شکایت از چه کنم؟
که خود به دست خودم
آتش بر دل خونشدهی نگران زدهام!
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
برچسب ها: مرضیه، همایون خرم، رحیم معینی کرمانشاهی،
پنجشنبه 5 آذر 1388

چشم من بیا منو یاری بكن
گونههام خشكیده شد كاری بكن
غیر گریه مگه كاری میشه كرد؟
كاری از ما نمیاد زاری بكن!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
كاشكی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه كنن!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصهی گذشتههای خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشك حسرت ببارم
دل هیچكی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشكشو كم میاره؟!
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین كشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی كمه
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش كوره نمیبینه!
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینهی غرقه به خون
قصهی موندن آدم همینه!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سه شنبه 3 آذر 1388

موی سپیدو توی آینه دیدم
آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفته بودم تا مثل یک کبوتر
باز کنم تو آسمون بال و پر
دیدم که شوقی ندارم به پرواز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفتم که با شادیا سازش کنم
گل های گلدونو نوازش کنم
از دل بی حوصله غمگین شدم
تشنهی دلداری و تسکین شدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
برچسب ها: اکبر گلپایگانی، جهانبخش پازوکی،
شنبه 30 آبان 1388

خورشید تو خوابه! چشماشو بسته
شب پشت شیشه، بیدار نشسته
ماهی تنگ بلور، دریا رو خواب میبینه
گل خشکیدهی دشت، ابرا رو آب میبینه!
جغد شب با شیونش، داره آواز میخونه
میگه خوبی میمیره، اما زشتی میمونه!
گریه کن ای ابر پیر! لالهها مردن تو کویر
خسته ام از این شبها، کی میاد فردا؟
ستاره کوره! شب مث گوره!
شهر سپیده، از اینجا دوره!
ماهی تنگ بلور، دریا رو خواب میبینه
گل خشکیدهی دشت، ابرا رو آب میبینه!
گریه کن ای ابر پیر! لالهها مردن تو کویر
خسته ام از این شبها، کی میاد فردا؟
برچسب ها: ابی، اردلان سرفراز، منصور ایران نژاد، محمد شمس،
چهارشنبه 27 آبان 1388

باز، ای الهه ناز!
با دل من بساز
كین غم جانگداز
برود زبرم...
گر، دل من نیاسود
از گناه تو بود!
بیا تا ز سر
گنهت گذرم...
باز، میكنم دست یاری بسویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
زخاطر ببرم ...
گر، نكند تیرخشمت دلم را هدف
بخدا همچون مرغ پرشور و شعف
بسویت بپرم...
آنكه او به غمت دل بندد چون من كیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه نازی، در بزمم بنشین!
من تورا وفادارم، بیا كه جز این، نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم...
برچسب ها: غلامحسین بنان، اکبر محسنی، کریم فکور،
یکشنبه 24 آبان 1388

چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل كه من افتادهام خاموش
دلم تنها، غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست
خروش موج با من میكند نجوا
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل كه در دریا زنم نیست
زپا این بند خونین بركنم نیست
امید آنكه جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افكنم نیست
برچسب ها: محمد نوری، محمد سریر، فریدون مشیری،











