نغمه های ماندگار | EverlastingSongs - بزن باران | حبیب، م. سحر،

یکشنبه 31 خرداد 1388

 

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که بر چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزارع تشنه، جوباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران

شاعر: م. سحر | خواننده و آهنگساز: حبیب | تنظیم‌کننده: واروژ




 * متنی که ملاحظه می‌فرمایید متن کامل و صحیح این شعر زیباست است. متاسفانه در اجرای «حبیب» برخی سطرها اشباه خوانده شده و برخی اصلاً اجرا نشده اند! توضیح و گلایه‌ی شاعر در وبلاگ شخصی‌اش خواندنی است. 

** برای مطالعه متن کامل این شعر زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید.

*** جایی خواندم این ترانه با صدای «مهر پویا» نیز اجرا شده است.

» متن کامل شعر «بزن باران» ...

بزن باران بهاران فصلِ خون است
خیابان سرخ و صحرا لاله گون است

بزن باران که بی چشمان خورشید
جهان در تیه ظلمت واژگون است

بزن باران نسیم از رفتن افتاد
بزن باران دل از دل بستن افتاد
بزن باران به رویشخانه‌ی خاک
گل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد

بزن باران که دیوان در کمین‌اند
پلیدان در لباس زُهد و دین‌اند
به دشتستان خون و رنج خوبان
عَلمداران وحشت خوشه چین‌اند

بزن باران ستمکاران به کارند
نهان در ظلمت، اما بی‌شمارند
بزن باران، خدارا صبر بشکن
که دیوان حاکم مُلک و دیارند

بزن باران فریب آئینه‌دار است
زمان یکسر به کام نابکار است
به نام آسمان و خدعه‌ی دین
بر ایرانشهر، شیطان شهریار است

سکوت ابر را گاه شکست است
بزن باران که شیخ شهر مست است
ز خون عاشقان پیمانه‌ی سرخ
به دست زاهدان ِ شب پرست است

بزن باران و گریان کن هوا را
سکون بر آسمان بشکن، خدارا
هزاران نغمه در چنگ زمان ریز
ببار آن نغمه های آشنا را

بزن باران جهان را مویه سرکن
به صحرا بار و دریا را خبر کن
بزن باران و گرد از باغ برگیر
بزن باران و دوران دگر کن

بزن باران به نام هرچه خوبی‌ست
بیفشان دست، وقتِ پایکوبی‌ست
مزارع تشنه، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لایروبی‌ست

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران



برچسب ها: حبیب، م. سحر،  
نوشته شده توسط علیرضا | نظرات () Share


Real Time Web Analytics