چهارشنبه 20 آبان 1388

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
زچشمت جان نشاید برد که از هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیری در کمان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنهی مجلس
که مِی با دیگران خوردهست و با من سر گران دارد
چو افتاده است در این ره که هر سلطان معنی را
در این درگاه میبینم که سر بر آسمان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
برچسب ها: شهرام ناظری، حافظ،





