یکشنبه 24 آبان 1388

چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل كه من افتادهام خاموش
دلم تنها، غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست
خروش موج با من میكند نجوا
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل كه در دریا زنم نیست
زپا این بند خونین بركنم نیست
امید آنكه جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افكنم نیست
برچسب ها: محمد نوری، محمد سریر، فریدون مشیری،





