جمعه 25 بهمن 1387

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
بی تو برای شاعری واژه خبر نمیشود
بغض دوباره دیدنت هست و به در نمیشود
فکر رسیدن به تو فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیدهام این که سفر نمیشود
دلم اگر به دست تو به نیزهای نشان شود
برای زخم نیزهات سینه سپر نمیشود
صبوری و تحملم همیشه پشت شیشهها
پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمیشود
صبور خوب خانگی شریک زجههای من
خندهی خسته بودنم زنگ خطر نمیشود
حادثهی یکی شدن حادثهای تازه نبود
مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمیشود
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانهات
گریهی بخشایش من که بی ثمر نمیشود
همیشگی ترین من لالهی نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمیشود
برچسب ها: داریوش، شهیار قنبری، فرید زولاند،





