پنجشنبه 26 آذر 1388

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!
تو هم با من نبودی،
آن که میپنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی، گمان میکردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.
تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!
تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان همسفرهی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبتبار!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، شهیار قنبری،
جمعه 10 مهر 1388

لب بوم ما مشین!
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی!
میفتی تو حوض نقاشی
خیس میشی، گوله میشین
میفتی تو حوض نقاشی
كی میگیره؟ فراش باشی!
كی میكشه؟ قصاب باشی!
كی میپزه؟ آشپزباشی!
كی میخوره؟ حاكم باشی!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده،
دوشنبه 29 تیر 1388

والا پیامدار، محمد!
گفتی كه یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمیماند برپا و استوار!
آنگاه، تمثیلوار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیدهست بر ستم؟!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، سیاوش کسرایی،
جمعه 19 تیر 1388

بشکن! باشه میشکنم!
بشکن! وقت رفتنه!
بشکن! دست دشمنه!
ای آخرین مهمان این میخانه، بشكن
ای نقطه پایان این افسانه، بشكن
بشكن حریم شوم این بتخانه، بشكن
تا نشكنی پیمان خود با خانه، بشكن
جانانه بشكن! رندانه بشكن!
ای خسته از زنجیر جهل و فتنه، بشكن
ای در كنار چشمه مانده تشنه، بشكن
بشكن حدیث تلخ پشت و دشنه، بشكن
تا نشكنی در خویشتن این فتنه، بشكن
جانانه بشكن! رندانه بشكن!
ای قرنها زندانی تقدیر، بشكن
تقدیر را با ضربه تدبیر، بشكن
بشكن فسون این قل و زنجیر، بشكن
بشكن ستون خانه تزویر، بشكن
جانانه بشكن! رندانه بشكن!
برچسب ها: ابی، اسفندیار منفردزاده،
شنبه 13 تیر 1388

کوچه ها باریکن دکونا بستهس
خونه ها تاریکن تاقا شیکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه
نگا کن، مردهها به مرده نمیرن
حتی به، شمع جون سپرده نمیرن
شکل فانوسین، که اگه خاموشه
واسه نف نیست، هنو یه عالم نف توشه!
جماعت! من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گر چه از دیگرون فاصله ندارم
کاری با کار این قافله ندارم
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، احمد شاملو،
سه شنبه 26 خرداد 1388

یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، کوچه به کوچه
باغ انگوری، باغ آلوچه
دره به دره، صحرا به صحرا
اون جا که شبا، پشت بیشهها
یه پری میآد، ترسون و لرزون
پاشو میذاره، تو آب چشمه
شونهمیکنه، موی پریشون
یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، ته اون دره
اونجا که شبا، یکه و تنها
تکدرخت بید، شاد و پرامید
میکنه به ناز، دسشو دراز
که یه ستاره، بچکه مث
یه چیکه بارون، به جای میوهش
سر یه شاخهش، بشه آویزون
یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، از توی زندون
مث شبپره، با خودش بیرون
میبره اونجا، که شب سیا
تا دم سحر، شهیدای شهر
با فانوس خون، جار میکشن
تو خیابونا، سر میدونا:
عمو یادگار! مرد کینهدار!
مستی یا هشیار، خوابی یا بیدار؟
مستیم و هشیار، شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار، شهیدای شهر!
آخرش یه شب، ماه میآد بیرون
از سر اون کوه، بالای دره
روی این میدون، رد میشه خندون
برچسب ها: احمد شاملو، فرهاد، اسفندیار منفردزاده،









