شنبه 15 بهمن 1390
به مناسبت زادروز «داریوش اقبالی»

ای بزرگ موندنی، ای طلایهدار روز
سایه گستر رو تن، از گذشته تا هنوز
ای صدات صدای نور، تو شب پوسیدنی
ای سخاوت غمت، بهترین بوسیدنی
واسه این شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی
تو شکوفایی تاریخ منی
اگه شعرم زمزمه، توی بازار صداست
طپش قلبم اگه، پچپچ شاپرکهاست
تو رو فریاد میزنم، ای که معجزهگری
ای که این شبزده رو، به سپیده میبری
واسه این شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی
تو شکوفایی تاریخ منی
ای تو یاور بزرگ، همه قلبهای شکسته
ای تو مرهم عزیز، هرچی دست پینه بسته
رو کدوم قله نشستی، تو که دنیا زیر پاته
غصه دستهای خالی، لرزش پاکه صداته
توی قرن دود و آهن، تو رسول گل و نوری
تو عطوفت مسلم، تو حقیقت غروری
واسه این شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت تو شقاوت شب قرن یخی
تو تو شکوفایی تاریخ منی
تو مفسر محبت، تو طلایهدار صبحی
فاتح تاریخی من، تو خود سردار صبحی
اسم تو اسم شب من، به شکوه اسم اعظم
متبرک و عزیزی، مثل سجده گاه آدم
واسه این شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی
تو شکوفایی تاریخ منی
ترانهسرا: ایرج جنتی عطایی | خواننده: داریوش اقبالی | آهنگساز و تنظیمکننده: بابک بیات

برچسب ها: داریوش، بابک بیات، ایرج جنتی عطایی،
پنجشنبه 15 دی 1390

ای خدا آه ای خدا، از توی آسمونا
گوش بده به درد من، که میخوام حرف بزنم!
واسه یک روزم شده، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم، چرا انداختی منو؟
چرا هر جا که میرم، در به روم وا نمیشه؟
چرا هر جا دلیه ، میشکنه مثل شیشه؟
ای خدا حرفی بزن، اگه گوشِت با منه!
این چیه که قلبمو، داره آتیش میزنه؟
ای خدا آه ای خدا، از توی آسمونا
گوش بده به درد من، که میخوام حرف بزنم!
واسه یک روزم شده، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم، چرا انداختی منو؟
ترانهسرا: ایرج جنتی عطایی | آهنگساز: بابک بیات | تنظیمکننده: واروژان


برچسب ها: عارف، بابک بیات، واروژان، ایرج جنتی عطایی،
پنجشنبه 7 مهر 1390

بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم
من نگفته تو میدونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنهی شنفتن
صدای ترد شکستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنهی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
ساکت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه این تن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن
عاشق منظرههایی
دشمن ساده و پاک
پردهی پنجرههایی
برچسب ها: ابی، بابک بیات، ایرج جنتی عطایی،
پنجشنبه 30 تیر 1390

وقتی تو با من نیستی از من چه میماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند
از من چه میماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه میماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه میماند
از روزهای دیر بی فردا که میآید
از لحظه های رفته ی روشن چه میماند
وقتی تو با من نیستی از من چه میماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه میماند
از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چه میماند
بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه میماند
وقتی تو با من نیستی از من چه میپرسند
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه میماند
وقتی تو با من نیستی از من چه میماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند
از من چه میماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه میماند
ترانهسرا: اهورا ایمان | آهنگساز: بابک بیات | خواننده: معین | تنظیمکننده: بامداد بیات
برچسب ها: معین، بابک بیات، اهورا ایمان، بامداد بیات،
دوشنبه 24 اسفند 1388

بشکن سبوی باده را
مستی تویی هستی تویی
در این سرای نیستی
مستی تویی هستی تویی
تو آفتاب هشتمی
سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد
بنگر که از هفت آسمان
جایی فرا سوی زمان
نوری هبوط می کند
در غربت این لامکان
بنگر که دریا خون شده
فواره ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده
در این غروب واپسین
از چتر خورشید یقین
نور حقیقت می چکد
بر خاک مشکوک زمین
فریاد و بانگی میرسد
عالم سکوت میکند
از هیبتش سلطان دهر
آسان سقوط می کند
آدم هراسان میشود
محشر نمایان میشود
از تاول آئینهها
خورشید گریان میشود
تقدیر ما در دست توست
زنجیر بر دستان ما
ما را رها کن از عدم
هستی بده بر جان ما
برچسب ها: محمد اصفهانی، بابک بیات،
پنجشنبه 3 دی 1388

پشت سر! پشت سر!
پشت سر جهنمه!
روبرو! روبرو!
قتلگاه آدمه!
روح جنگل سیاه
با دست شاخههاش داره
روحمو از من میگیره!
تا یه لحظه میمونم
جغدا تو گوش هم میگن:
پلنگ زخمی میمیره!
راه رفتن دیگه نیست
حجله پوسیدن من
جنگل پیره!
پشت سر! پشت سر!
پشت سر جهنمه!
روبرو! روبرو!
قتلگاه آدمه!
قلب ماه سر به زیر
به دار شاخهها اسیر
غروبش رو من میبینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن میبینم!
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه
سایهی دشمن میبینم!
پشت سر! پشت سر!
پشت سر جهنمه!
روبرو! روبرو!
قتلگاه آدمه!
برچسب ها: داریوش، بابک بیات، ایرج جنتی عطایی،
تبلیغات










