
تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!
تو هم با من نبودی،
آن که میپنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی، گمان میکردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.
تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!
تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان همسفرهی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم مؤمن نبودی!
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبتبار!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، شهیار قنبری،

لب بوم ما مشین!
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی!
میفتی تو حوض نقاشی
خیس میشی، گوله میشین
میفتی تو حوض نقاشی
كی میگیره؟ فراش باشی!
كی میكشه؟ قصاب باشی!
كی میپزه؟ آشپزباشی!
كی میخوره؟ حاكم باشی!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده،

والا پیامدار، محمد!
گفتی كه یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمیماند برپا و استوار!
آنگاه، تمثیلوار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیدهست بر ستم؟!
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، سیاوش کسرایی،

کوچه ها باریکن دکونا بستهس
خونه ها تاریکن تاقا شیکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه
نگا کن، مردهها به مرده نمیرن
حتی به، شمع جون سپرده نمیرن
شکل فانوسین، که اگه خاموشه
واسه نف نیست، هنو یه عالم نف توشه!
جماعت! من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گر چه از دیگرون فاصله ندارم
کاری با کار این قافله ندارم
برچسب ها: فرهاد، اسفندیار منفردزاده، احمد شاملو،

یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، کوچه به کوچه
باغ انگوری، باغ آلوچه
دره به دره، صحرا به صحرا
اون جا که شبا، پشت بیشهها
یه پری میآد، ترسون و لرزون
پاشو میذاره، تو آب چشمه
شونهمیکنه، موی پریشون
یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، ته اون دره
اونجا که شبا، یکه و تنها
تکدرخت بید، شاد و پرامید
میکنه به ناز، دسشو دراز
که یه ستاره، بچکه مث
یه چیکه بارون، به جای میوهش
سر یه شاخهش، بشه آویزون
یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره، از توی زندون
مث شبپره، با خودش بیرون
میبره اونجا، که شب سیا
تا دم سحر، شهیدای شهر
با فانوس خون، جار میکشن
تو خیابونا، سر میدونا:
عمو یادگار! مرد کینهدار!
مستی یا هشیار، خوابی یا بیدار؟
مستیم و هشیار، شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار، شهیدای شهر!
آخرش یه شب، ماه میآد بیرون
از سر اون کوه، بالای دره
روی این میدون، رد میشه خندون
برچسب ها: احمد شاملو، فرهاد، اسفندیار منفردزاده،

میبنیم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه كیه، از من چی میخواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم كه این صورتكه
میتونم از صورتم ورش دارم
میكشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ كس دیگه
جای پاهای تموم قصهها
رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی كه یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشكنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشكنه هزار تیكه میشه
اما باز تو هر تیكهش عكس منه
عكسا با دهن كجی بهم میگن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی كهنگی میدن تمومشون
ترانهسرا: اردلان سرفراز | خواننده: فرهاد مهراد | آهنگساز: حسن شماعیزاده | تنظیمکننده: منوچهر اسلامی

برچسب ها: فرهاد، اردلان سرفراز، حسن شماعی زاده،
تبلیغات








