
نه به ابر، نه به آب، نه به این آبی آرام بلند
من مناجات درختان را هنگام سحر
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
رقص عطر گل یخ را با باد
همه را میبینیم، میشنوم
من به این جمله نمیاندیشم، به تو میاندیشم
به تو میاندیشم، به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقیست
آخرین جرعهی این جام تهی را تو بنوش!
پاسخ چلچلهها را تو بگو
قصهی ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
به تو میاندیشم، به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو میاندیشم ...
برچسب ها: معین، آندرانیک، فریدون مشیری،

بوی باران
بوی سبزه بوی خاك
شاخه های شسته باران خورده پاك
آسمان آبی و ابر
سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت
گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال
چشمهها و دشت ها
خوش به حال دانهها و سبزه ها
خوش به حال غنچههای
نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه میخندد به ناز
خوش به حال جام
لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من
گرچه در این روزگار
جامهی رنگین نمیپوشی به کام
بادهی رنگین نمی
نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید
تهی است
ای دریغ از
تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای
دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی
شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شاعر: فریدون مشیری | آهنگساز و تنظیمکننده: اسفندیار منفردزاده | خواننده: داریوش

برچسب ها: داریوش، اسفندیار منفردزاده، فریدون مشیری،

دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بی نشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
می روی، چون بوی گل از برم
رفتنت، کی می شود باورم
بودهای، چون تاج گل بر سرم
تا ابد، یاد تو را میبرم
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بینشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
برچسب ها: محمد نوری، محمد سریر، فریدون مشیری،

چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل كه من افتادهام خاموش
دلم تنها، غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست
خروش موج با من میكند نجوا
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل كه در دریا زنم نیست
زپا این بند خونین بركنم نیست
امید آنكه جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افكنم نیست
برچسب ها: محمد نوری، محمد سریر، فریدون مشیری،

ای خشم به جان تاخته، توفان شرر شو
ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته، افراخته تر شو
ای حافظ جان وطن، از خانه برون آی
از خانه برون چیست، كز خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاك پدران است كه دست دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدار پدر شو
دیوار مصیبت كده حوصله بشكن
شرم آیدم از این همه صبر تو، ظفر شو
تا خود جگر روبهكان را بدرانی
چون شیر در این بیشه، سراپای جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سر آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیافزای كه وقت است
در یك نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ایران كهن در خطر افتاده خبر شو
مشتی خس و خارند، به یك شعله بسوزان
بر ظلمت این شام سیه فام، سحر شو
برچسب ها: شهرام ناظری، فریدون مشیری، پژمان طاهری،

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
برچسب ها: محمدرضا شجریان، فریدون مشیری، مجید درخشانی،
تبلیغات











